2010/2/7
صرخة الشعب
أنــّه يـا جـــــــارتي وطنٌ
ليـس يـوجد مثــــــله وطنُ
حُــبّــه في القــلب متــــــّقد
و أنّ وجهه مُشمـسٌ حَسَنُ
لا نســــــاومُ بل نعظــّمه
و له ارواحنـــــا الثـــمنُ
كلـّنـــــــــــا جُــــندٌ بأمرتهِ
و القرى تفـــــديه و المدنُ
كلّ شــــعبٍ ضمّ صرخته
بأرضــــه لا تمطرُ المـزنُ
2010/2/7
كاريكاتير
2010/2/6
خدود الحلو
ما ممكن الحــــــــق اهله تــهمله
مهما وجّـــــــــه الغـــاشمّ تهمله
على خدوده الحـلو دموعه تهمله
و يمسحها و تجي بكفـــّه خضاب
2010/2/6
حقنا
حقنا و ناخذه من أيـران كلـّه
بهذا العدوّ لا اهـــلا و سـهلا
طبعه الزور و الدّس و الأذية
2010/2/6
الحركة و السكون / أنديرا غاندي
| يجب أن تتعلم أن تكون راسيا في خضم الحركة وأن تنبض بالحياة وسط السكون. |
|
|
أنديرا غاندي
سياسية هندية |
2010/2/5
نصف القلب
ثم بحب يورطونه و تتجلى فــيه الأفنان
ثمّ هــُم يخونـونه و يضيـع فيه الوجدان
و من العشـق و جنونه ما يبقى الاّ الـنسيان
برغم الهجـــر و المنــفى
يعبر الزورق جـــــــرفه
غطــــــيني بالحب و الوفا
حتى انتـــــــعش حتى ادفا
نصـــــف انتَ لهذا القلب
و القلب يحــــــيا بنصفه
2010/2/1
بكل بساطة
فكــّر كأنــّك لم تـــــــــعش
في طيِّ هـذا العــــــــــالمِ
و أحببْ أخيــــك و كـُنْ له
عونا بوجــــــــــــــه الظالمِ
كن في الحيــــــــاة معلــّما
و كطــــــــــــــالب متعلـــّمِ
نحــن بكـل بــــــــــــساطة
من صلب حــــــــــوّا و آدم
نحن جميــــــــــــــعا أخوة
في العرق و الهـوى و الدمِ
2010/2/1
أنها الأحواز
و الى النـصرِ الشهادة سُلــّمي
أنـا لا أخشى عـــدوّي ,أنـــّما
بيــدي يبـقى يـــــرفّ عَلــَمي
أصمدي أيتــــــــــها النخلة ها
هي أرض ٌ خصــــــبة بالهمم
عربيّ شعبــــــــــها يقدر أن
يشــــــعل النار ببيت العجمِ
لا محالة آتٍ الصـــــــبحُ ,أما
لـيزول الليــــل لا تتــألــّمي
2010/2/1
ماذا أسمّيك?
و ماذا أسمّيك غير العدوّ؟
عدوّ الربيع ,عدوّ الورود...
عدوّ أطاح بحلم الفراشات
أدمى جبين الهلال
و ماذا أقول بهتكك حرمة
لشعب ابى أن يموت؟
لقوم ابوا يمّحوا
و ماذا أسمّي الذين لكم مهّدوا؟
و باعوا البيوت و ما كفـــّروا
و ماذا أسمّي الذين بنوا دولة
و من ثمّ للشاه أعطوا المفاتيح ؟
و أنتَ أذن مااخترقت الوجود
الا أنهم جُملة أخفقوا
تطاولت حتى قتلت النخيل
أغــَضت السماءَ
تحالفت و الرّيح
كم من عميل و مُفتٍ
و ذي جبّة أسند اللعبة
حتى تمكـّنت من لـَوي نهرٍ
و سطو ضفافٍ
و جعل الأسامي و كسر المرايا
فماذا أسمّيك الاّ العدوّ؟
و من ذا تــُرى أنت الاّ عدوي؟!
2010/2/1
هل تعرف الأحـواز
هل تعرف الأحـواز ثكلى زمانها؟
هي نخلة محــــــروقة في أرضها
قد حرّم الـفــُرسُ عليـــــها لسانها
أحتالوا عليها ثم دسّــــوا و لفقوا
تاريخـــها و حــدودها و مكانها
و أستصرخت كل الذين تعنتروا
ما أبن عمّ في النـــــّــزال أعانها
ريحٌ لتعصف بالحظــيرة كلــّها
و يـُــــرى بأنّ الرّيح آن اوانها
2010/1/31
گطیش یا عطیش ؟
دکتر احمدی نژاد ؛ گطیش یا عطیش ؟
شوشان - سیروس محمودیان : همین
که وارد اتاق کاهگلی که بیغوله ای بیش نیست میشویم دنیا بر سرمان می چرخد.
واقعا فراموش می کنم که پیرزن عزادار پسر بیست و دو ساله ای است که چندی
پیش با گاز گرفتگی سگی در گندم زارهای ! شرکت
توسعه نیشکرمیان آب به دیار باقی شتافته است. دختر معلولی بر روی پتوئی
پاره مشغول خوردن مثلا نهار است . اندکی ماست در ته کاسه ای . دو کودک که
نوه های پیرزن هستند کنجکاوانه دور برمان بالا و پایین می پرند.
غ پدربچه ها رامیگیرم ،جواب خدمت سربازی ساکتم می کند. زن جوانی که عروس پیر زن است در قابلمه ای ! لباس می شوید. من نگران ریزش سقف اتاق هستم . لامپ کم مصرف کوچکی که ظاهرا تنها سهم این خانواده ازتوسعه و عدالت است روی دیوار اتاق به همه دهن کجی می کند. سید علی موسوی عکاس گروه ،متاثرومغموم وعده ساختن یک فیلم مستند پر سر و صدا از زندگی این خانواده 10 نفره را می دهد.
مجتبی طلبه اهل دلی که بار اول است باگروه همراه شده است ،مات و مبهوت از این همه فقر و بدبختی بغضش رابا قطره اشکی فرو می خورد . من دنبال جواب سئوال تاریخی « توسعه بهتر است یا عدالت !» به درد نامه پیرزن گوش می دهم : پسرم اگر مرغ مان تخمی گذاشت تخم مرغ می خوریم و الا توله. می پرسم همه اش توله ؟ پیر زن که تعجب من را دیده است با خنده می گوید نه! گاهی سرخ می کنیم و گاهی آب پزو گاهی هم لای نان. به نان که می رسد آهی می کشد و مایوسانه سری تکان می دهد که هفت ماهی می شود که سهمیه آرد هم نداده اند. شرم مجال نمی دهد بپرسم سهمیه چی؟ از سهام عدالت جویا می شوم. جواب نه پیرزن بر نگرانی ام می افزاید.
پیرزن که الحمدا... تکیه کلامش است با مهربانی تعارف می کند که بشینیم وادامه می دهد : هر بار که هشتاد هزار کمیته امداد را بگیرم جشنی هم می گیریم..قرار بود کمیته امداد خانه ای برایمان بسازد اما در روستا آب نیست!. می پرسم مگه نمیشود با تانکر آب آورد ؟ جواب میدهد چرا، میشود ولی مادرنمی دانم ...از شب های بارانی می پرسم و چکه های آب و سرما . پیر زن با دستان پینه بسته و ترک خورده ای خانه ای را نشان مان می دهد که اگر روز باران بزند خانه فامیل می رویم اما اگر نصف شب باران بزند زیر پلاستیک صبح می کنیم .
پیرمردی سراسیمه وارد اتاق می شود و وسط حرف های پیرزن با صدای بلند می گوید: برادران من هم با 10 سر عائله مشکل دارم. سقف خانه ام در حال ریختن است. به خانه من هم بیایید. نبود وقت را بهانه می کنیم تا بیشتر از این شرمنده مردم خوب روستای گطیش که در 10 کیلومتری روستای میان آب شوش قرار دارد نشویم . پیرمرد مصرانه دستم را در دستان سردش می گیرد که تا بحال هیچ مسئولی به این روستای 50 خانواری نیامده است و حالا که شما آمده اید نمی خواهید به وضع مستضعفین رسیدگی کنید؟شما باید وضع ما را از نزدیک ببینید. توضیح می دهم که پدر جان ما تنها گروه جهادی خبری هستیم و کاری جزاطلاع رسانی از دست مان بر نمی آید . با اصرار پیر مرد،مرتضی دهداری دیگرعکاس گروه با پیر مرد همراه می شود.
از «کوخ» پیرزن که بیرون می زنیم ،مرد جوانی با موتور منتظر مان است. با دلی شکسته شرح می دهد که دو سال پیش زنم با الاغ رفته بود آب بیاورد ، غرق شد.20 سال بیشتر نداشت. سه فرزندم یتیم شدند.آنموقع دخترم دو ماهه بود.از علت غرق شدن مرحومه که می پرسیم با تلخی جواب می دهد :آقا عمرش به دنیا نبود اما میگن شرکت نیشکرکه در محل آب آوردن گارد زده است باعث خفگی زنم شده است. قبلا روستا 160 خانواری بود که با کوچ از سر ناچاری اهالی ، جمعیت الان به 50 خانوار رسیده است . از فاصله محل آب تا روستا می پرسم ، جواب سرد و ملامت بار« هشتصد متر» مرد جوان مرا به یاد جمله احمدی نژاد می اندازد که «خوزستان کمبود اعتبار ندارد، در استان بی تدبیری است.».
به حسینیه روستا که وارد می شویم کسی متوجه ورودمان نمی شود. گوشه ای می نشینیم .امید، طبق روال همیشگی با تلفن مشغول پیگیری حل مشکلات است.یکی یکی با مسئولین تماس می گیرد و جواب آنها را به اهالی و گروه خبر منتقل می کند. داود هم که با ماشین کاپریس سفید رنگ معروفش این بار همراه گروه شده است ، در گوشه ای از حسینیه با نوجوانها در حال گپ و گفت فرهنگی است.
فراز، اسکندری و عبدالخانی هم تند تند از جواب مدیران شهرستانی و استانی یادداشت برداری می کنند. در همین گیر و دار مرد جوانی روزنامه به دست وارد حسینیه می شود و در حالی که روزنامه را روی موکت پهن می کندبا صدای بلند می گوید : آقا همه حرف ها برای حل مشکل آب روستا وعده توخالی است. روزنامه را نگاه میکنم . عصر کارون- چهارم خرداد 1386 .
مدیر آبفای روستایی استان در سال 86 با ژستی مدیریتی وبه وضوح گفته است که «جای نگرانی نیست . پارسال اعتبار آب این روستا تامین شده است و سال آینده (1387) روستای گطیش قطعا آب خواهد داشت» و جالب اینکه شاهد از غیب می رسد ودر همان حین مهندس خلیف پور و الوان پور هم پشت تلفن بی خبر از قضیه روزنامه و وعده 3 سال پیش مجددا و البته این باردقیقا با 17 گره واگر و اما و شاید برای سال آینده وعده تامین اعتبار آب روستا را می دهند.اعضای گروه با این وعده تلخ سر خرمن می خندند و اهالی روستا زهر خند .
وعده اخیر مسئولین مرا به یاد پوستر مشهور چند دهه پیش کاسب جماعت می اندازد. بچه که بودم پوستر نسیه امروز نه فردا ، برام خیلی جالب بود. من همیشه منتظر فردایی بودم که هرگز نمی رسید .
وضعیت مدرسه روستا هم مشخص است. بیشتر از پنجم ابتدایی وجود ندارد.بخشدار میگوید اهالی ، بچه ها را با سرویس به روستای میان آب بفرستند ،در عوض آموزش و پرورش هزینه سرویس را خواهد داد. امید حلالی با خوشحالی این خبرخوش را به اهالی می دهد . رئیس شورا سری از سر تاسف تکان می دهد که ما گاها هزینه ایاب و ذهاب معلمان را می دهیم آنوقت آقایان می خواهند پول سرویس رفت و برگشت بچه ها را بدهند . بگذاریم وبگذریم .
اگر از داستان غم انگیز سم پاشی مزارع هم جوار روستای گطیش توسط هواپیمای شرکت توسعه نیشکر میان آب وآسیب های بیشماربهداشتی – پزشکی آن هم چشم پوشی کنیم باز کاملا روشن است که در روستای 250 نفره گطیش از بهداشت و باید و نباید های آن هیچ خبری در میان نیست. کلر و واکسیناسیون و بهورز و کمک ماما و.... همه و همه پیشکش.
طرح هادی (طرح بهسازی روستاها) بنیاد مسکن هم واژه ای کاملاناآشنا برای اهالی است، با این وجود تماسی هم با مسئولین استانی بنیاد مسکن گرفته می شود که نهایتا نیز نتیجه ای ندارد.
با نزدیک شدن به اذان مغرب ساز برگشت را کوک می کنیم. اهالی را با تمام دلتنگی ها و صفایشان به خدا می سپاریم و راهی اهواز می شویم. در مسیر به دنبال یافتن پاسخ سئوال « عدالت بهتر است یا توسعه» با خود کلنجار می روم.
طبیعی است که توسعه اقتصادی- صنعتی بدون داشتن نگاه دینی – انسانی چیزی جز انباشت ثروت برای اندکی قلیل و کادو پیچ کردن فقر و فلاکت و بدبختی برای اکثریت فقیرچیزی در پی ندارد.
راستی چگونه شرکت توسعه نیشکر میان آب نتوانسته است کمترین مصداق توسعه را برای اهالی به ارمغان داشته باشد . شایدآسفالت جاده کمترین خدمتی باشد که شرکت توسعه می تواند برای مردم آن نواحی انجام بدهد.آقایان باید بدانند که مردم روستا طلبی تاریخی ازشرکت توسعه نیشکردارند.
شب به منزل که می رسم پسرم محمد پای تلویزیون است. شبکه 3 درحال پخش مستقیم مراسم صبح انقلاب به مناسبت سی و دومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی از اهواز است. استاندار در میان سوت و کف حضار ! وبه همراه رئیس صداو سیمای مرکز خوزستان در حال تقدیر از مدیران و فرمانداران برتر و سخت کوش استان است و من در اوج آزردگی های آرمانی و با تصویری مبهم اززندگی غیر قابل باور پیرزن و نوه هایش در روستای گطیش به صفحه تلویزیون زل می زنم و دیگر هیچ .
http://www.shooshan.ir/default2.asp?id=805471336&template=88http://www.shooshan.ir/default2.asp?id=1264870255&template=88
2010/1/31
سلـــّم الحُلوُ عليّ
ذبتُ في عيـــنــــيه روحا و دما
و تغنى القــــــــــلبُ في أوصافه
آخذٌ فــــــــــيه المحـيّــــا و اللمى
حيّرت شمـــس الضحى طلعته
يروي في الأفئدة العطشى الضما
قلــّمته يدُ عشـــــــــــقٍ خــالصٍ
بورك العـشــقُ على ما قلــــــّما
2010/1/31
ابن رشد
| مِنَ العدل أن يأتي الرجل من الحجج لخصومه بمثل ما يأتي به لنفسه. |
|
|
ابن رشد
فقيه وفيلسوف أندلسي |
2010/1/30
الساطعُ اللامعُ
بك العـــشقُ و الحُسن و الأنهرُ
بك الليـــلُ يحلو و تحــلو السما
وتزهو و تــــــسمو و تتعطّرُ
هو أنت المـدى الــساطعُ اللامعُ
و ورد الربيـــــــع الذي يزهرُ
عليـــــك ســـلامٌ من الله يا خالدا
و فضــــــــلك بالحبّ لا يُنــكرُ
لأنتَ الذي الـسّـعد في وجهه
لأنت الذي قلــــــــــبه أخضرُ
2010/1/28
بهمن جازویه (ابـن مـلجـٌم) کشنده علی
{زندگینامه
«بهمن جازویه» از زبان استاد فولادوند به روایت تاریخنگاران عرب. این
برنامه در دسامبر ۲۰۰۳ میلادی از تلویزیون اینترنتی انجمن پادشاهی پخش شده
است. [1], [2], [3], [4]}هفته بهمــن جــازویه قهرمان ایرانی از جان گـذشـته ایـکه علی ابن ابوطالب را به ضـرب شمشیـر به درک فرستاد و مسلمانان هـویت او را بـرای ۱۴۰۰ سال مـخفی نـگه داشته انـد، را به ایرانیان آزاده شادباش میگوییم.
بـگفته تاریـخ، بـعـد از ایـنکه بهمـن بـدست اعــراب اسیـر می شـود، او رابهمـراه سایـر اسـرا بـرای بیـگاری و بـردگی و یـا فـروش بـه دربـار خـلیفـه می فـرستند. از آنجائیـکه فـردی بسیار تـوانـا و هـنـرمند و صـنعـتگـر بـوده، خلیفـه از فـروش او صـرفـنـظر و او را بـکار می گمارنـد. نـام او را می پـرسنـد: میگـویـد "بهمـن جـازویـه"، اما تـلفـظ نـام او بـرای اعـراب تـازی بسیار مشکل بـود.
از آنـجائیـکه در فـرهنگ عـرب نـام خـانـوادگی وجـود نـداشـته و نـدارد ، در نتیجه افــراد را بنام پـدر آنها لقب می دادنـد و چـون در گـذشته بسیاری از اعــراب چنـد پـدری و یـا پـدر مـشخـصی نـداشـتند، آنها را بـه شغل و پـیشه ایـکه داشـتنـد ، لقب مـی دادنـد.
مانـنـد عـمـر ابن خـطاب ( عمـر پسـر خطاب ). خـلاصـه نـام و شـغل پـدر او را می پـرسـند: تـلفـظ نـام پـدرش نـیـز بـرای اعــراب تازی ساده نـبود، می گـویـد پـدر مـن افسار گـیـر بـوده ( فـردیـکه افسار اسب پـادشاهـان و فــرمانـدهان بلنـد پایـه را در هنگام جنـگ و کارزار نـگاه مـیداشتـه ). افسار گـیر بـه عــربی می شـود " مـلـجـٌم " و ایـن ساده تـرین نـامی بـود که اعـراب تازی تـواستند روی بـهمـن جـازویـه بـگـذارنـد و از آن پس او را "ابـن مـلجـٌم" ( پـسر افسارگـیر) نامـیدنـد. اما آنـچـه که بـرای بـهمـن جـازویـه مهم بـود، ایـنکه مقاومت کـنـد تا سـر فـرصت انـتـقام خونهای ریـخته شـده ایــرانـیان بی گناه و بـریـدن سـر هـزاران جـوان پاک و وطن پـرست را از علی تـازی بـگـیرد که در تجاوز بـه دخـتران و قتل عام فـرزنـدان ایــران نـقش عمـده ای داشتـه و اینجاست که در روز مـوعود بـه عهـد خویش در بـرابر خونهای بـناحـق ریـخته شـده هموطنانش عمل می کنـد و علی تازی را با یـک ضـربـه شمشیر در مهــراب مسجـد، آلـوده بـخون و بـه زنـدگـی نـنـگین ایـن جـنایـتکار و آدمـکش بالـفـطره پـایـان می دهـد. و نـنـگ بـر ما که بـرای ۱۴۰۰ سال فـریـب شـیـادان و دکانـداران روزه خـوان را خورده و در ماههای رمـضان تازی گفته ایم "لعنت بـر ابـن ملجـم که علی تازی را کشت" نـنـگ بـر ما که بـرای ۱۴۰۰ سال نـخواستیم که بـدانـیم ایـن ابـن مـلجم چه کسی بـوده و چــرا علی تازی را کشت؟ بهمـن عـــزیـز، درود بــروان پاکت که بـزرگـتـریـن افـتخار و سـر بـلـنـدی را بـرای فــرزنـدان آریائـیت بــجا گــذاشتی و در نهایـت قـطـره های خون پاکت پس از ۱۴۰۰ سال جـوانـه زد و تـو را در ژرفای قلب هـمه فــرزنـدانـت ، فــرزنـدان خوب آریا بـوم جاودانـه ساخـت. و امــروزه فــرزنـدان تـو بـخـونـخـواهـی پـدر و همه عــزیـزان از دست رفته بـپا خـاسته انـد تا ایــران تـورا از شـر بازمانـدگان تازی پاک و عظمت و شـکوه از دست رفته دیار کهـن را احـیا و مـقـبـره پاکت را در قلب همه شـهـرهای ایـران بـنا نمایـند که تـو در قلـب همه ما جاداری . بـدرود !
2010/1/24
إيلاعٌ و كَلَف
هكذا كنتِ اول من تغرّبتْ عن ذاتها حتى انبجس البرعم,في ليلة أحدٍ مثلوجة كهذه الليلة ,كانت النجوم في الليل تتملص من الغيوم و تتطلع اليك,كي تجدك نائمة يقظة في آن واحد.و لشدة ولعك بوهمك و كثرة حرصك المتزايد لنيل حلمك الاسطورة اللاموجودة ,الذي كان يأخذك الى ظلام دامس ,وقعت في شبك لا مفرّ لك منه و لا خلاص يبدو.هكذا حتى بقيت حتى ظهرت آثامك على وجهك كشقوق على جدار حصلت له من خلال رشق المطر. يا ذا القلب الهندس,لقد جشعتِ أخيرا لمّا تناولتك أيادٍ ,لها أن تعصرك و تبدلك الى ورقة من شجيرة بشتاء أبيض كلون الفناء .هكذا أجتمع الريب و الامان في كوخ ناءٍ فيك و تصاعدت من سطحه خيوط دخان في تلك الليلة المثلوجة ,كان الكوخ قد أحترق و أذاب بعض الأكوام الثلجية من حوله.عرفت هذا لما قرعتْ الباب شمسٌ خجولة كان قد احمرّ وجهها لشدة أيلاعها بأخباري بما جرى لك في الليلة البارحة.
2010/1/23
کوی جهاد نصر اهواز غرق در منجلاب مشکلات
2010/1/18
أداوي جروحي
أداوي جروحي بـــروحي و الايم
لا اخاف بدرب شــــــــامت و لايم
الوطن ماهو جليـــــــسات و ولايم
الوطن يعني يــدك انت على الزناد
2010/1/18
احلى الفنـون
هذا احلى الفنـــــون , بحاله اتركوه
خلـــّوه الـــشعر يا صـــــاح لأهله
أذا ما لك بــــسوقه و سكـّـــته باع
تبيضه لـــمن و تتــــــورّط بغسله؟
يكـــــتبه الذي يستـــــــوعب الفباه
ليـــــس الذي بكل شـــــكله يجهله
الشعر ما يهوى من يدّعي و يعميه
يـريد الذي بأقــــــــــــلامه يكحله
***
وزن و بــاب لـــــه و مقفــّى بيته
و اعلى من النجوم الـزرقـا صـيته
النِـــتّ بلا فـلــوس و رمي الحجار
كذلك, لكـن أنظـــرْ ما جنــــــيته
لِمَن هذا الخلط بالعرض و الطول
و تتطفـــّل على الشــعر و هويته
¤¤¤
2010/1/16
ذات مرة
ذات مرة كنا بمعيّة بعض الاخوة جالسين ننتظر بلهفة مشاهدة برنامج لقناة المستقلة, بعدما تكاثر علينا التهاتف كي يذكروننا بوقت البرنامج و اسماء الضيوف.نحن الذين كنا ممنوعون من التفوّه بكلمة عن الحرية و المطالبة بالحقوق و تبادل الآراء حول مواضيع شتى تهم قضيتنا بالملأ العام و لانتحدث فيها الاّ خِفية,قلنا سوف نستمع الى كلام يشفي غليل القلب ويطرح قضيتنا للعالم مغتنما هذه الشاشة .بعد قليل عرفنا ان الضيفين كلاهما احوازيين و هذا زوّد شهيتنا للاستماع و الاستمتاع .لم نكن نعلم أن خيبة أمل مفاجئة بأنتظارنا . في اوائل الحديث تعاركا الضيفان الأحوازيان و تسابّا حزبيا و قبليا واتهما بعضمهما الآخر بالعمالة و الخيانة و بالصفات غير المحمودة الأخرى .بنفس الوقت بدأ الاخوة الحضور يلعنون الساعة التي جمعت الضيفين و خلقت هذه الحالة من الاحباط.تسائل الاخوة هل مشكلتنا تتلخص في الحاء و الهاء؟ هل هي وجود ذاك الحزب او تلك الجبهة.تصاعدت الاصوات المعترضة من الجالسين .قال من قال ,قال شخص غيّروا القناة و خلصونا من حرق الاعصاب ! قال الاخر لنتابع كي نرى النتيجة !قال شخص :روتانا ..روتانا,آخر صار يتلو مقاطع من وتريات ليلية :الأحواز عروس عروبتكم؟! أولاد الــ .. ,و الآخر خرج من الديوانية كي يخفف عن غضبه بتدخين سيجارة في ساحة البيت الواسعة,قال المضيّف و هو يسكب الشاي في الفناجين الصغيرة المنوّنة:حقاً أذا كان الانسان لايعرف ان يتكلم فليسكت.لم تمرّ تلك الليلة بخير,فلما خرجنا سوّية بعدد كبير من البيت متأخرين من الليل ساعةً,أذ أوقفتنا دورية شرطة و قامت بمسائلتنا واحدا تلو الآخر , تؤكد صحة هوية الاشخاص. السؤال الذي وُجّه لنا هو أين كنتم والى اين ذاهبون؟ قال كبيرنا كنا في جلسة حلّ خلاف بين أصدقاء لنا!أجاب الضابط هذا ليس من صلاحياتكم! أحسسنا انها اقتربت ساعة اعتقالنا و علينا ان نقضي الليلة في سجن المخفر. صاح آنذاك احد الاخوة ساخرا: عساها ببخت المستقلة و مؤسسها الــ بي وجدان!. واليوم عرفت ماهي العلاقة بين المستقلين و وجدان و ان تاريخها يرجع لتلك المقابلة .
2010/1/16
الناس / فريدريش نيتشه
| من ينظر إلى الناس كقطيع ثم يهرب منهم حالما يستطيع، فإنهم سيدركونه بالتأكيد ويضربونه بقرونهم. |
|
|
فريدريش نيتشه
فيلسوف ألماني |
2010/1/16
خفــّة دمها
بالوعد تــرى من يلزمها؟
جنـــة فردوس حضرتها
آهٍ , تقـــــــتل خفــّة دمها
هيَ أحلى حلوات الدنيا
هيَ تغرمُ, هل من يغرمها؟
في الخاطر في كل زمان
تبـــــقى و القلب متيمها
هي ذكرى حيــــاة حافلة
بالحب ولامن يعلـــمها؟
2010/1/12
http://www.svd.se
كنت اتصفّح موقع التلفزيون السويدي و أرشيفه الذي يضم أعدادا كثرى من الافلام,وجدت فيلما عن حياة شاه ايران قد اخرجته ايرانية سويدية,ما دفعني لمشاهدة الفيلم حس فضول الى ذلك كنت قد شاهدت اعلانات عن هذه المخرجة في صفحات الاعلانات في الانفاق و غرف القطارات التي صرت اقضي اكثر من ثلاثة ساعات يوميا فيها بأستثناء العــُطل الرسمية.في اواخر الفيلم الوثائقي تتحدث المخرجة ذات الميول اليسارية مع فرح بهلوي زوجة الشاه ,
.ما جعلني أفكـــّر مليّا هو حديث فرح عن الذلّ و الهوان الذي شعرت به هي و الشاه و ابناءهم في الولايات المتحدة,تتكلم عن امريكا بحقد و كراهية و تقول ان امريكا و الغرب استبدلت خميني بالشاه كي توقف تطور ايران في شتى المجالات و تحصل على اسهم اكبر من النفط. ثم قالت ان وجودهم في امريكا كان قد تزامن مع قضية الرهائن الامريكان في طهران و الاصحّ موظفو السفارة الامريكية الذين اعتقلتهم ايران و طلبت من امريكا استرداد الشاه و تسوية الامر بأعمال صفقة بهذا الخصوص.مما قالته فرح أنّ الامريكيين رفضوا وجودهم على الاراضي الامريكية واتصالاتهم باصدقائهم في جميع انحاء العالم من اجل المساعدة و الحصول على مكان يقيمون فيه لم يجدِ شيئا.حتى بادر الرئيس المصري آنذاك أنور السادات و دعاهم الى مصر و الاقامة فيها ,قالت انه حدثهم و قال لزوجها اريد الشاه ان يعيش الى جنبي, و دعاهم دعوة رسمية لمصر .اصرّ السادات ان يرسل اليهم طائرة تقلــــــــّهم الى القاهرة,لكن السلطات الامريكية خالفت الامر و ارسلتهم على متن طائرة امريكية.لكنهم اوقفوا في مطار امريكي و عطلتهم السلطات نصف نهار بحجة وجود خلل فني و لم تسمح لطائرتهم بالاقلاع.لكن طاروا الى القاهرة اخيرا.تقول فرح ان تعطيلهم كان يرجع الى العمل بالصفقة مع الحكومة ايران الفتية آنئذٍ , لكنهم نجوا منها.القصد من تدوين هذه السطور في هذا الوقت المتأخر من الليل هو في استقبال مصر للشاه و عائلته بحفاوة ,والدعم الاعلامي و السياسي المكثف الذي حصلوا عليه منه,هذا والشاه كان حليفا لاسرائيل و عدوا لدودا لمصر.لم تبخل الحكومة المصرية في الخدمات المتنوعة التي قدمتها للشاه و عائلته ,لورقة خاسرة في المنطقة و العالم.هذا الموضوع خلق أسئلة أخرى لديّ و هنّ ما هو سرّ دعم حركة فتح الاعلامي و السياسي لمنظمة مجاهدي خلق قبل ايام؟ماهو سرّ دعم نظام صدام حسين لهذه المنظمة و تقديم جميع الامكانيات الامر المعروف لدى الجميع؟ماهو سرّ استمرار وجودها حتى الان؟ماهو سرّ التعاون الاخوي بين ايران و سوريا؟حيث تدرّس افكار خميني في كليّات جامعة دمشق؟و السؤال الذي اراه وجيها أين الاحواز و قضيتها عن هذا الدعم و الذي ربما لا يكلف الداعم هذا الثمن الباهض سياسيا و اعلاميا؟. بدلا من دفاعنا المستميت عن كيان و الهجوم على آخر ,نحن الذين نعوز الدعم و حالنا يرثى له حيث ليس لدينا شيئا نخسره ,أذن لنتمنى حرق المنطقة برمتها, و لندعو الربّ ـ هذا أذا استجاب ـ أن يحرقها على رؤوس ساكنيها شرقا و غربا , عربا و عجما ,كي يظهر شكلا آخرا من الحكومات في الشرق على الاقلّ نستطيع ان نجد لقراراتها تفسيرا.
2010/1/11
قصيدة الألف بيت/سوسيانا
قصيدة الألف بيت/سوسيانا
حزين على الأحــواز قلبا و مهجة
حزين و لا نبـــــــــــــــأ سعيد يسرّ
على الدولة الاولى هي اليوم رتبة
ومن ثم فيــــــــــــها يعبث المكفهرّ
لكل الذين عليــــــــــــــــــها تواطوا
تصدت و للأعداء ليـــــــــس تخرّ
حزين على تلك الحبـــــيبة وأهلها
بــــأيّ من الأحــــــوال تـــلك تمرّ
من الثأر يوم الثأر من حزّ رأسها
ترى ســــــــاعة الصفر أين يفرّ؟
2010/1/11
بنـات العرب
ياالــشــامت تجنــّبْ, ولــّعنا
بنـات العرب بالحبّ ولــّعنا
بضفايـــرهن أخذننا, ولــّعنا
بــسماهن تبرق نجوم الثريا
2010/1/11
امشب
امشب
به ياد عشق تو مستم,
اي نازنين
بي تو
زمانه نيست در دستم ,
بيا ببين!
,,
با ياد و عشـــــق تو
هر روز و هر شبم
هر گاه و هر زمان
تر مي شـــــــود لبم
;;
تا واپسيـــــــــــن گام
هستي تـــــــــو در دلم
آن كور بـــــود و خام
زد با تبـــــــــــر گلم
2010/1/10
أنت غير الناس كلها
أنت غير النـــــاس كلها
و ليس لك ثاني و شــبيه
كيف مشكلـــــــتك احلها
و عيـــني ببحورك تتيه
,,,,
ياالذي بحـُـــسنه بلاني
و صار الأول و الأخير
و قدّر أشواقي و حناني
تاج و يليـــــــــق بأمير
,,,,
نحنا تــــــــــــــوأم يا حبيبي
و غير ممكن نفـــــــــــــــترق
و أنت لي و سهمي ونصيبي
,,,
من القــــمر هذا النصف
وجهك يــــــــدوّخ بحسنه
عليـــــــك خايف تنخطف
يالله خلــــــــــينا نجازف
و نـــــدخل الحب بحلف
آنا أســـــــقي لك ورودك
و أنت أجمع لي الصّدف
,,,







